به وبلاگ مذهبی جبرئیل خوش آمدید

بحث با آدمی کم خرد

سلام دوستان. امروز می‌خوام واستون داستان بحث خودم رو با یه بنده خدایی که خیلی ادعای دانایی داشت تعریف کنم! البته قبل از هرچیز عرض کنم خود من هم عقل کاملی ندارم و اونطور که تجربه بهم ثابت کرده؛ مخ یه بچه شیش سال به بالا از من بهتر کار می‌کنه! اما خب! تو مخ ما هم یه چیزای خاکستری رنگی پیدا میشه دیگه...

 

ماجرای اول/پیامبر قرآن رو تو چهل روز از روی انجیل کپی کرده

این هم احتمالا از اون فتاوی ماهواره‌ایه! "محمد رفت تو غار چهل روز بست نشست، قرآن رو از روی انجیل نوشت، اومد بیرون گفت من پیامبرم اینم کتابم!!!"

در جواب این دوست عزیز چند دلیل آوردم!

من: یک! پیامبر بی سواد بود! چجوری قرآن رو نوشت؟؟؟

طرف (تازه می‌شنید که پیامبر سواد نداشته! از حالت چهرش مشخص بود!): خب حتما یکی رو با خودش برده!

من: کی؟ (واسه اینکه بحث کش پیدا نکنه؛ خودم گذاشتم تو دامنش) علی رو؟

طرف (از خدا خواسته): آره!

من: علی که تو بستر پیامبر خوابیده بود! خودشو جای پیامبر جا زد؛ تا پیامبر بتونه از مکه خارج بشه؛ بره مدینه!

طرف (این تیرش که به سنگ خورده بود): یکی باهاش بوده دیگه! حتما یکی بوده که نوشته!

((پ.ن: حالا خودمونیم! جناب ابوبکر تو اون ماجرای غار با پیامبر بوده! وسط راه خودش رو به پیامبر می‌رسونه تا موضوعی رو بهش بگه. کار بیخ پیدا می‌کنه پیامبر می‌گه تو هم بیا؛ برگردی لو می‌ریم! اما این بابا اصلا از این ماجرا مطلع نبود!))

من: خب! می‌گیم یکی باهاش بوده و نوشته! انجیل عِبریه! پیامبر و صحابش عربن! چجوری جور در میاد؟ مترجم آوردن؟؟؟

طرف(با خنده‌ی تسلیم گونه‌ای): یکی از آسمان واسش ترجمه می‌کرده!

من: هاااا! نشد! ببین! اینکه تو می گی محمد قرآن رو از رو انجیل کپی کرده؛ یعنی یه آدم معمولی بوده. به منبع بالا دسترسی نداشته!

طرف سکوت کرد. ما که بستر رو مناسب دیدیم گفتیم تیر خلاص رو بزنیم!

من: اصلا می‌گیم مترجم هم آوردن! شروع کردن به نوشتن. منظورت از انتقال مطلب از انجیل به قرآن چیه؟ کپی کردن؛ یا برداشت مضمون کردن؟

طرف: برداشت مضمون کردن.

من: برداشت مضمون از کپی کردن خیلی مشکلتره. اینو که قبول داری؟

طرف: آره!

من: قرآن 6236 آیه ست! چیزی حدود 700 صفحه! چجوری تو چهل روز 700 صفحه رو نوشتن؟؟؟ این همه مرکب از کجا آوردن؟ اون همه کاغذ! و...

طرف بازم سکوت کرد!

من: همه‌ی اینا به کنار! پیامبر چند شب تو غار بود تا آبا از از آسیاب بیفته و بعد راهی مدینه شد. چهل روز کجا بود؟؟؟

 

نکته‌ی اخلاقی: هرکی هرچی گفت؛ نبوسیم نذاریم رو چشمون! ببینیم اصلا پایه و اساس داره یا نه! تو ماهواره‌ای که عبدالمالک چپرچلاق رو "دکتر" خطاب می‌کنن؛ دری بری فراوونه! شنونده باید عاقل باشه!

 

 

ماجرای دوم/چرا اسم 72 یار امام حسین رو نمیاریم؟

این ماجرا از قبلی هم طنزتره! بخونین کلی مفرحه!

یه روز نشسته بودیم؛ این بنده خدا ماجرا رو اینجوری باز کرد...

طرف: تو که ادعات میشه...

حرفش رو قطع کردم و گفتم: بنده هیییییچ ادعایی ندارم!

طرف: حالا... جوابمو بده! اسم یارای اما حسین چی بوده؟

من (همینجوری موندم! آخه ببینین سوال چقدر مزحکه! آخه من ننم مورخ بوده! بابام مورخ بوده! هفتاد و دوتا اسم رو از کجا بیارم؟؟؟): یارای امام 72 نفر بودن! من حضرت عباس رو می‌شناسم و علی اکبر و قاسم و حُر و چندتای دیگه!

طرف: نه! تو برو اول اینا رو یاد بگیر! بعدا بیا بگو چند منه!

من (که به این حرفای طنازانه عادت داشتم): مثلا! دانستن اسم یارای امام حسین به چه درد من می خوره؟

طرف: اصلا می‌دونی چرا هیچ جایی اسم یارای امام حسین رو نمیارن؟

من: تو کتابا که هست! مقاتل و کتب تاریخی!

طرف: نه تو تلوزیون چرا نمی‌گن!

من: 72 اسم بگن چی مثلا؟؟؟

طرف: یارای امام حسین سنی بودن!

من (با تمام وجود تعجب رو حس کردم!): چی؟؟؟

طرف: ابوبکر و عمر و عثمان پسر امام علی بودن و جزو یارای امام حسین!

من (اولین چیزی که به ذهنم رسید و موثق و محکم و غیر قابل انکار بود رو آوردم وسط): ابوبکر پدر عایشه بوده! عایشه زن پیامبر بوده! پیامبر پدر بزرگ امام حسین بوده! چجوری ابوبکری که از امام علی سی چهل سال بزرگتر بوده رو کردی پسرش؟؟؟ چجوری آدمی با این سن رو کردی یار امام حسین؟؟؟(حال آنکه خود اما حسین تو حادثه کربلا پنجاه و چند سال داشتن! حساب کنین جناب ابوبکر میشده 120 ساله!!!)

طرف (کامل وا رفت): ابوبکر پدر زن پیامبر بوده؟

من: آره جان!

طرف (از نشانه‌های حماقت اینه که حرف تو کله‌ی آدم نمی‌ره): نه بودن!

من (دومین مانع بزرگ رو گذاشتم جلو پاش): بعد از شهادت پیامبر؛ ابوبکر خلیفه شد. بعد از چند سال از دنیا رفت. بعد از ابوبکر عمر و بعد از اون عثمان خلیفه شدن و از دنیا رفتن. بعد از اونا حضرت علی خلافت رو به دست گرفت و بعد از چند سال شهید شد. بعد از حضرت علی امام حسن امام شد. بعد از شهادت امام حسن؛ امام حسین امام شد. موقع حادثه‌ی کربلا حداقل 30 سال از مرگ سه خلیفه‌ی اول می‌گذشت! چی می‌گی واسه خودت؟؟؟

ادامه دادم: ابوبکر رو حضور ذهن ندارم. اما عمر پسر خطاب بوده؛ عثمان هم پسر عفوان!

طرف که دنبال بهانه‌ی جدید می‌گشت، اما من یهو یه جرقه تو مخم خورد!

من: هاااا! حالا فهمیدم کدوم ابوبکر و عمر و عثمان رو می‌گی! ماجرا از این قراره!

ابوبکر و عمر و عثمانی که شما مد نظرته، حداقل 15 سال (تاریخ حدودی مرگ خلیفه‌ی سوم) قبل از حادثه‌ی کربلا از دنیا رفته بودن. اون ابوبکر و عمر و عثمانی که (احتمالا) تو کربلا بودن، اسم سه تا از پسرای حضرت علی هست که از یکی از همسراش بوده.

طرف یهو شارژ شد!: هااا! دیدی بودن!

من: نه سنی بودن. نه سه تا خلیفه‌ی اول بودن! پسر خلیفه‌ی دوم با اینکه خبر داشت امام حسین رو تو بیابون محاصره کردن و آب رو به روش بستن؛ تو حجله‌ی خودش تو مکه موند هیچ کاری هم نکرد! این سه نفر همونقدر برادر امام حسین بودن که حضرت عباس بود. فقط اسمشان به اسم سه خلیفه بوده. هرکی سیبیل داشت بابات نیس!(هرکی عمر بود؛ عمر فاروق نیس که!)

ادامه دادم: ضمنا! ما همیشه قدر یاران امام حسین رو می‌دونیم! اگه روزای عاشورا یه نگاهی به این پرچما بندازی، می‌بینی که نوشته "السلام علی الحسین. و علی علی ابن الحسین. و علی اولاد الحسین. و علی اصحاب الحسین!"

طرف در حالی که داشت بلند می‌شد گفت: نه! تو هروقت اسم یارای امام حسین رو یاد گرفتی بیا!

(چیزی نگفتم و فقط با لبخند تماشاش کردم)

+ محمد ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()