به وبلاگ مذهبی جبرئیل خوش آمدید

که می گوید ، که نمی گوید ؟

روزی داشتم یکی از سخنرانیهای آیت الله آملی را می دیدم ، بزرگوار داشت در مورد غفلت مردم صحبت می کرد ، راجع به اینکه «ای که دستت می رسد کاری بکن ، پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار» ؛ همین طور می گفت اما معلوم بود که بعضی چیزها را نمی گوید ، که گفته اند « هر بی سروپا لایق اسرار خدا نیست » ؛ تا جایی که فرمودند : « های های های ... آنچه اندر دل بود اظهار آن مشکل بود ... » برداشت بنده کمترین، از این حرف آقا آن بود که بعضی نکات را نمی توان به هر کس ارائه کرد .

در اینجا سوالی پیش می آید و آن اینکه آیا آیت الله آملی با عوالم غیب در ارتباط است ؟ اگر هست چرا چیزی نمی گوید ؟ جواب ساده است : کسانی که با عوالم غیب و بالا ( نه دنیای اجنه ، منظور ملکوت و معنویت تمام و کمال است ) در ارتباطند هیچ وقت اظهار نمی کنند حالا چرایش را نمی دانم اما شاید جوابش در بیت زیر باشد : آنکه را اسرار حق آموختند / مُهر کردند و دهانش دوختند

حالایک سوال دیگر ، آنانکه می گویند ما ( نعوذ بالله ) امام زمانیم یا با امام زمان در ارتباطیم چه؟ در مورد آنها چه حرفی وجود دارد؟ جواب این یکی از قبلی هم ساده تر است : این دسته که کارشان همان دکان زدن است فقط برای سرکیسه کردن یا جمع کردن مردُم به دور خودشان است .

 

- حکایتی خواندنی در مورد مدعیان دروغین :

 

1) در پای منبر بزرگواری در حرم مطهر امام رضا علیه السلام این حکایت را شنیدیم : ( از زبان خطیب ) دوستی داشتم که مدتی بود به مکانی می رفت و بسیار هم به اعضای آنجا اعتقاد داشت که بله آنها عارفند و سالکند و همه معصوم ، بارها به او گفته بودم که عرفان را در نزد ناکسان نجوی اما نرود میخ آهنی به سنگ . این ماجراها ادامه داشت تا روزی آمد سراغم گفت فلانی تو که می گفتی فلان و فلان این سکه را ببین ... یه سکه پنج تومانی بود که بوی عطر می داد ، گفتم خوب که چی ؟ دوستم ماجرا را این گونه توضیح داد : « امشب آقای فلانی ( همان عارفی کیلویی ) گفت قراره امشب امام زمان بیاد به مجلسمون » همه آماده شدیم و مراسم شدیم که یهو ، الله اکبر ( !!! ) همه چراغا خاموش شد و یه بوی عطر عجیبی تو فضا پیچید ؛ همه زدیم زیر گریه ؛ یه چند دقیقه ای گذشت که برقا اومد ، وقتی برق وصل شد دیدم این سکه تو جیبمه »

خطیب گرانقدر ماجرا رو اینگونه ادامه داد : دوستم این حرفا رو می زد و مثل ابر بهار اشک می ریخت و منم همینجوری نگاش می کردم ؛ ذکر مصیبتش که تموم شد گفتم خوب یعنی بوی عطر بوی امام عصر بود ؟ گفت : « بله » ؛ گفتم یعنی این سکه رو هم حضرت تو جیبت گذاشته ؟ گفت : « پس چی ؟! » خندیدم و گفتم : اصل ماجرا به این پیچیدگیا هم که تو می گی نیست ، بعد از مراسم بی محتوای شما لامپا رو ( افراد آقای عارف کیلویی ) خاموش کردن ، بعدش یه نفر تو کانال کولر یه شیشه عطر خالی کرده و عطر با جریان هوا داخل محیط اتاق پخش شده ، از اون طرف تو تارکی که چشم چشم نمی دیده ، یه نفر یواشکی یه دونه سکه که معطر شده انداخته تو جیب شما . خوب نمی شه ؟

دوستمان با ناراحتی گفت این چه حرفیه که می زنی ؟؟؟ و بعد از من جا شد . مدتی بعد دیدمش گفتم چه خبر ؟ گفت اون یارو ( توجه داشته باشین آقای ... شد یارو ) که پیشش می رفتما ... دروغکی از کار دراومد ...

 

مولف گوید : دوستان عزیز توجه داشته باشین که با این چشم بندی ها گول این افراد نخورین چرا که اگه قرار باشه با این حرکات کسی عارف باشه که همه شعبده بازا سالک درجه یکن ...

+ محمد ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩
comment نظرات ()